آیات 1 تا 60 یوسف – تفسیر نور

پس زلیخا هم این را التماس و گفت: بار خدایا درحال حاضر که چنین افتاد، جان من از من بستان و به حرف صالحان رسان و به جان و کلام یوسف در رسان. 4.عزیز مصر گفت: «یُوسُفُ أَعْرِضْ عَنْ هذا وَ اسْتَغْفِرِی لِذَنْبِکِ» ای یوسف تو این قصه را مسکوت بگذار و به زلیخا گفت:از گناهت استغفار کن. 29-یوسف مقابل السلام در بحبوبه زد خورد مهم زلیخا به فکر فلاح بود. جبّار جهان تندرست می رساند و می گوید: پدرت و عمَّت را چون مدت قدمت به آخر رسیده بود، چون به نیز رسیدند، چندان مهلت ندادم که اهمیت یکدیگر سخن گفتندی و هر دو را جان برداشتم. 28-در هر کاری،باید سرانجام اندیشی کرد. 24-یاد سرانجام گناه،مانع از ارتکاب آن است. 17-خطر غریزه ی جنسی به قدری میباشد که برای نجات از آن باید معبود به فریاد برسد. زمانی که یوسف مقام ومنزلت پیدا کرد،تقاضای دیدار والدین نکرد،بلکه تقاضای مسئولیّت خزانه داری نمود،زیرا دیدار جنبه ی عاطفی داشت و نجات مردم از قحطی، رسالت اجتماعی او بود. و همانا(همسر عزیز مصر)قصد او(یوسف)را کرد و او هم اگر ادله پروردگارش را نمی دید(بر اساس غریزه)قصد او را می کرد.اینگونه(ما او را دارای عامل امداد کردیم)تا بدی و فحشا را از او بدور کنیم،چرا که او از بندگانِ برگزیده ما است. امسال نیز در جریان اختتامیه جایزه، برنامهریزیهای ضروری شکل گرفته تا کارگاههایی توسط مجید قیصری و محمدمهدی رسولی در هرمزگان برگزار کنیم. 1.خداوند فرمود: «لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَ الْفَحْشاءَ إِنَّهُ مِنْ عِبادِنَا الْمُخْلَصِینَ» (ما یوسف را حیاتی ادله یاری کردیم)تا بدی و بی عفتی را از او به دور کنیم،زیرا او از بندگان برگزیده ی ماست. 3.زلیخا گفت: «لَقَدْ راوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِهِ فَاسْتَعْصَمَ» به تحقیق من اهمیت یوسف مراوده کردم و او معصوم بود. همسر عزیز مصر زن سیاستمداری بود و کلیدی ضیافت دادن توانست مشت رقبا را باز نماید و آنان را غافلگیر نماید. برادران مهیا مسافرت شدند، این که کاروان از مصر خارج شد، یعقوب در آنجا که بود به کسانى که در محضرش بودند گفت: من دارم بوى یوسف را مى شنوم، چنانچه به سستى راى نسبتم ندهید، آنان که در حضورش بودند گفتند: به پروردگار عهدوپیمان تو هنوز در گمراهى سابقت هستى. پس معین می شود که در دل او جز پروردگارش احدی نبوده و دیدگانش جز به سوی او نمی نگریسته و این همان توحید خالصی است که محبت الهی، وی را بدان راهنمایی نموده و یا همه اسباب و اثاث و حتی یاد خودش را هم از دلش خارج افکند، زیرا چنانچه انانیت خود را فراموش نکرده بود می گفت : ((من از تو پناه می برم به خدا)) و یا این که کلمه دیگری مثل آن. آن‌گاه بعد از آن،سالی فرا می رسد که به مردم در آن سال باران می برسدخلل قحطی تمام می شود)ودر آن سال مردم(به خاطر وسعت و فراوانی،از میوه ها ودانه های روغنی)عصاره می گیرند. در صورتی که شما این نوشته را تحسین می کنید، مایلید دیتاها بیشتری در آیتم یوسف اسدی بیمه بدست آورید به وبسایت ما مراجعه کنید.